سيد الرئيس و تيربارچی ايرانی!

شبی در آسايشگاه نشسته بوديم و تلويزيون عراق تماشا می کرديم، تماشای آن اجباری بود، عده ای از افسران و فرماندهان عراقی نزد صدام رفته بودند و گزارش می دادند و خاطره تعريف می کردند، يادم است افسری فرمانده گردان و آدم لاغری بود گردن بلندی داشت با گوشهای دراز، سيبک گلويش از ترس بالا و پايين می رفت، آمد جلوی صدام و سلام نظامی داد و محکم پا کوبيد.

صدام به او گفت: خاطرات خودت را برای ما بگو!

گفت: سيدی رئيس! من در جبهه فرمانده گردان بودم، يک تيربارچی ايرانی درعمليات بازپس گيری فاو خيلی مقاومت می کرد، همه زمينگير شدند، من بی سيم را به معاون خودم دادم و رفتم جلو و آر.پی.جی گرفتم و تيربارچی را زدم ، خط را شکستم و خيلی ايرانی کشتيم.

IzzatDouri_15.jpg_440_-1.jpg

صدام سری تکان داد و گفت: بسه! بسه...بسه! بعد اضافه کرد: چند نکته است که می خواهم بگويم، عدنان خيرالله هم با جمعی از افسران بلندپايه ارتش عراق کنار صدام بودند، صدام خطاب به آن کسی که خاطراتش را تعريف کرده بود، گفت: تو فرمانده خوبی نيستی! اين را که گفت، آن فرمانده، پا کوبيد و به عربی گفت: نعم سيدی! حسابی ترسيده بود، مرتب آب دهانش را فرو می داد، بعد صدام افزود: تو اگر فرمانده خوبی بودی نيروهای تحت امرت می رفتند و تيربارچی ايرانی را می زدند، اگر خودت تير می خوردی ، تمام گردانت متلاشی می شد، نيروها از فرمان تو اطاعت نکردند، معلوم می شود ميان نيروهايت حرفت زياد برش ندارد، تو فرمانده ضعيفی هستی ، اين کار نبايد جای ديگری تکرار شود.

صدام رو به فرماندهان ديگر کرد و گفت: همه اين را بدانند، بعد اعتراف جالبی کرد که برای من خيلی شيرين بود، گفت: درست است که ايرانی ها دشمنان ما هستند، اما نبايد آنها را چنين ضعيف و زبون بگيريم، در ميان ايرانيان آدم شجاع هم هست، کسانی که مقاومت می کنند و برخی مواقع يک تيربارچی آنها، يک گردان ما را زمين گير می کند، ما در جبهه ها اينها را ديده ام، همانطور که ما شجاع داريم،‌آنها هم شجاع دارند ،‌مگر ايرانی ها دست بسته بودند که تو آمدی و با گردانت همه آنها را کشتی و تارومار کردی؟ حداقل بگو ايرانی ها هم دونفر از ما را کشتند يا زخمی کردند تا مردم نگويند صدام مشتی دروغ می شنود، اين خوب نيست!

آن فرمانده داشت می مرد! صدام با لبخند گفت: به همرزمانت سلام برسان!

***

اين خاطره جالب از کتاب پنهان زير باران ، خاطرات سردار علی ناصری بود، سردار ناصری از بروبچز اطلاعات عمليات لشگر سپاه است که بدون اينکه هويت اصلی اش لو برود، اسير شد و به سلامت هم برگشت، سردار ناصری عرب خوزستانی است و اين خاطره دست اول را همانطور که خوانيد خودش ديده ، واقعيت اين است که اگر آدم بخواهد ياد بگيرد، حتی می تواند از صدام هم چيزهای خوبی ياد بگيرد!

به نقل از وبلاگ: کلانشینکف دیجیتال

/ 2 نظر / 17 بازدید
مريم توفيقي

سلام استاد . عجب وبلاگ زيبا و پرمحتوا و صد البته خواندنی ای . چرا زودتر با خبرم نکرديد؟ بسيار لذت بردم . فکر می کنيد يک بار اعدام برای موجودی که می گويند صدام حسين است کافی است؟