از خدا سرشار

ديگر آن‌ شب‌ها نمي‌آيند، لحضه‌هاي‌ از خدا سرشار
مردهاي‌ كربلاي‌ پنج‌، دردهاي‌ كربلاي‌ چار

بعد از آن‌ مردان‌ پولادين‌، مانده‌ بر دوشم‌ سري‌ سنگين‌
زير پايم‌ شد زمين‌ خالي‌، آسمان‌ شد بر سرم‌ آوار

اندك‌اندك‌، عاشقان‌ رفتند، اندك‌اندك‌، عشق‌ تنها ماند
كم‌كم‌ اين‌ دل‌ هم‌ ز پا افتاد، كم‌كم‌ اين‌ آيينه‌ شد زنگار

شعله‌ شعله‌ آتشي‌ جانسوز، مي‌چكد بر سينه‌ام‌ امروز
بستة‌ دنيايم‌ اين‌ دنيا، خستة‌ تكرارم‌ اين‌ تكرار

يك‌ «شلمچه‌» خسته‌ام‌ امروز، چند«فكّه‌» غرق‌ اندوهم‌
اين‌ همه‌ آوار را اي‌ درد! يك‌ سحر از شانه‌ام‌ بردار

/ 3 نظر / 6 بازدید
مرتضی

بیخبر وبلاگ جدید میزنی مومن... نمی دانم اما اینجا احساس راحتی بیشتری می کنم... از پشت پرده شعر سخت است کسی را خوب بشناسی...راستی شما هم که بععله...اسم لوگو رو میگم

مرتضی

جسارت نکردیم... فقط یادم افتاده بود که رکعتان فی العشق لا یصح وضوئهما الا بالدم...موفق باشی

نسل چهارمی

سلام اقای سعیدی!!! دمتون گرم وبلاگاتون عالیه متن هایتان هم که حرف نداره من از بانک اشعار و نثر ادبی عاشورایی تون هم دیدن کردم اونم عالیه وجودتون تو فضای سایبری جای شکر داره کاش از خاطره هاتونم بذارید براتون ارزوی موفقیت و طول عمر میکنم! خداحافظ