مدير يا رييس؟

مي‌گويد: رييستون‌ چطور آدميه‌؟
مي‌گويم‌: ما رييس‌ نداريم‌. مدير داريم‌.
مي‌گويد: مگه‌ فرقي‌ هم‌ مي‌كنه‌؟
مي‌گويم‌: بله‌! فرق‌ مي‌كنه‌. رييس‌ يه‌ آدم‌ خودمختاره‌ كه‌ همش‌ مي‌گه‌ «من‌» و مرتب‌ فرمونهاي‌ جورواجور صادر مي‌كنه‌ و توقع‌ داره‌ همه‌ بهش‌ احترام‌ بذارن‌، اما يه‌ مدير كسيه‌ كه‌ به‌ حسن‌ نيت‌ تكيه‌ داره‌ و من‌، من‌ نمي‌كنه‌ و محيط‌ كاري‌ رو طوري‌ درست‌ مي‌كنه‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ از كار كردن‌ خسته‌ نمي‌شه‌ و اين‌ جور مديرا با زيردستاشون‌ همفكري‌ و همكاري‌ مي‌كنن‌ و اگه‌ قرار باشه‌ يه‌ روز از اونجا جابجا بشن‌، همه‌ از ناراحتي‌ براش‌ تب‌ مي‌كنن‌.
در حالي‌ كه‌ معلوم‌ است‌ از حرفهايم‌ خيلي‌ تعجب‌ كرده‌ است‌، مي‌گويد: پس‌ با اين‌ حساب‌ كه‌ تو مي‌گي‌ ما يه‌ رييس‌ داريم‌ نه‌ مدير!
مي‌گويم‌: چطور مگه‌؟
مي‌گويد: چون‌ رئيس‌ ما هر وقت‌ به‌ مرخصي‌ يا مأموريت‌ مي‌ره‌ همه‌ با هم‌ آرزو مي‌كنيم‌ كه‌ مشكلي‌ برايش‌ پيش‌ بيايد كه‌ يه‌ روز ديرتر به‌ كارش‌ برگرده‌. و يه‌ روز كه‌ نباشه‌ همه‌ كارها به‌ خوبي‌ پيش‌ مي‌ره‌!
مي‌گويم‌ اي‌ كاش‌ فرمونده‌هاي‌ دوران‌ جنگ‌ زنده‌ بودن‌ تا معلوم‌ مي‌شد كه‌ كي‌ رئيسه‌ و كي‌ مديره‌.
آهي‌ مي‌كشد و مي‌گويد: مدينه‌ گفتي‌ و كردي‌ كبابم‌... يادش‌ بخير «حاج‌ همت‌» كه‌ يادته‌! با اينكه‌ فرمونده‌ لشكر بود اما اونقدر به‌ نيروهاش‌ علاقه‌ داشت‌ كه‌ مي‌گفت‌:«من‌ تو پوتين‌ بسيجي‌ها آب‌ مي‌خورم‌». بچه‌ها هم‌ حاضر بودن‌ براش‌ جون‌ بدن‌.
مي‌گويم‌: من‌ هم‌ جايي‌ خواندم‌ تو منطقة‌ «حاج‌ عمران‌» وقتي‌ «مهدي‌ باكري‌» يه‌ روز به‌ قرارگاه‌ مي‌ره‌ و براش‌ مرغ‌ ميارن‌، مي‌پرسد: نهار امروز بسيجي‌ها مرغ‌ بوده‌؟ مي‌گويند: نه‌! اين‌ را براي‌ شما آماده‌ كرده‌ايم‌. آقا مهدي‌ هم‌ لب‌ به‌ مرغ‌ نمي‌زنه‌ و فقط‌ چند قاشق‌ برنج‌ خالي‌ مي‌خوره‌.
مي‌گويد: آقا مهدي‌ كه‌ يه‌ چيز ديگه‌ بود مي‌گن‌ اون‌ وقتايي‌ كه‌ شهردار بوده‌ طوري‌ رفتار مي‌كرده‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ نمي‌تونسته‌ تشخيص‌ بده‌ كه‌ اين‌ شهرداره‌. حتي‌ چند بار هم‌ اونو در چند نقطه‌ محروم‌ شهر ديدن‌ كه‌ به‌ همراه‌ كارگرا به‌ تميز كردن‌ خيابونا مشغول‌ بوده‌.
مي‌گويم‌: خب‌ امروز چي‌؟
مي‌گويد: تو را خدا از امروز نگو كه‌ حالم‌...
حرفش‌ را قطع‌ مي‌كنم‌ و مي‌گويم‌: نه‌! من‌ معتقدم‌ امروز هم‌ مهدي‌ باكري‌ و هم‌ حاج‌ همت‌ و هم‌ فرمونده‌هاي‌ مخلص‌ جنگ‌ هنوز زنده‌اند، ولي‌ خب‌ تا بين‌ ما هستن‌ كسي‌ اونارو نمي‌شناسه‌ و قدر اونا نمي‌دونه‌. آخه‌ مي‌دوني‌ عيب‌ ماها اينه‌ كه‌ يه‌ كم‌ مرده‌ پرستيم‌.
مي‌گويد: ولي‌ مسئله‌ اينه‌ كه‌ اين‌ همت‌ها و باكري‌ها، الان‌ به‌ قول‌ تو مديرند يا رئيس‌ يا چه‌ مي‌دونم‌ مسئول‌؟!
مي‌گويم‌ تا اينجا ديگه‌ بسه‌، قرار نبود وارد سياست‌ بشيم‌.
jebhe3

/ 5 نظر / 13 بازدید
مرتضی

سلام... عیدت مبارک! عزیز نظراتت در همه حال برایم غنیمتند و دغدغه هایت دوست داشتنی. ما رو هم دعا کن. زنده باشی

خواب شيرين

سلام عيدت مبارك... نوشته‌هاتو ديدم ... بوي طهارت، بوي خلوص، بوي گريه‌هاي نيمه‌شب، بوي گلهاي كنار سجاده‌هاي اهدايي و بوي آشناي زندگي آسموني ميده همينجوري زدم رو اسم بلاگت ... التماس دعا موفق باشي... ما كه ازون روزا فاصله گرفتيم با واحداي سال نوري ديگه هم فكر نميكنم بتونم پشت سرمو نگاه كنم و غبطه بخورم فقط دعا كن آخرش هموني باشم كه تو بچگيام فكر ميكردم

هفت بهشت

سلام... عيدت مبارك ... انشاءالله طاعاتتون مورد قبول درگاه حق قرار بگيرد...

سلمان

چه قدر قشنگ بود. نبودي ببيني. قتل گرما. دو ساعت از ظهر رفته. کنار منبع آب نشسته بود و داشت يک کوه ظرف هاي ناهار را مي شست. فرمان ده تيپ. چه تيپي! جات خالي. نبودي ببيني.

بچه مثبت +++++

از رهگذر خاك سر كوي شما بود...هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد ...! عجب هوای عجيبی شده اين چند روزه ! دست حق يارت