مغازه علی آقا!

- حسين‌! بابا جان‌، دست‌ فاطمه‌ رو بگير عقب‌ نمونه‌.
- من‌ نمي‌تونم‌. آخه‌ خيلي‌ يواش‌ راه‌ مي‌ره‌.
چند قدم‌ به‌ عقب‌ مي‌آيم‌ و دست‌ دختر كوچكم‌ را مي‌گيرم‌. سر كوچه‌ كه‌ مي‌رسيم‌ «علي‌ آقا» مغازه‌دار محله‌ را مي‌بينم‌ كه‌ پشت‌ ميز كارش‌ نشسته‌ و گرم‌ چانه‌ زدن‌ با مشتري‌ است‌. وارد مغازه‌ مي‌شويم‌. پشت‌ سر ما، يك‌ نفر داخل‌ مي‌شود. عطر خوشي‌ در مغازه‌ مي‌پيچد. آن‌ قدر كه‌ برمي‌گردم‌ تا ببينم‌ چه‌ كسي‌ است‌. نوجواني‌ است‌ با چهره‌اي‌ محجوب‌ و تبسمي‌ بر گوشة‌ لب‌. فوراً مي‌شناسمش‌، «محسن‌ نورعلي‌شاهي‌» است‌. همان‌ كه‌ افتخار محلة‌ ما شد و هنوز نامش‌ بر پيشاني‌ خيابان‌ حك‌ شده‌ است‌.
محو نورانيتش‌ شده‌ام‌ كه‌ سلام‌ مي‌كند و كاغذي‌ به‌ دست‌ «علي‌ آقا» مي‌دهد.بعد هم‌ دستي‌ به‌ علامت‌ خداحافظي‌ بلند مي‌كند و از مغازه‌ خارج‌ مي‌شود. دست‌ فاطمه‌ را رها مي‌كنم‌ و به‌ دنبالش‌ راه‌ مي‌افتم‌. هنوز چند قدمي‌ دور نشده‌ بود كه‌ در جلوي‌ چشمانم‌ نور مي‌شود و به‌ آسمان‌ مي‌رود...
به‌ داخل‌ مغازه‌ بر مي‌گردم‌. «علي‌ آقا» كاغذ را به‌ دست‌ گرفته‌ بود چند قطره‌ اشك‌ روي‌ گونه‌هايش‌ مي‌درخشيد.
هنوز مات‌ و حيرانم‌ كه‌ «علي‌ آقا» كاغذ را به‌ دستم‌ مي‌دهد. نامه‌اي‌ است‌ كه‌ چيزهاي‌ زيادي‌ در آن‌ نوشته‌ شده‌، اما چند جمله‌ از آن‌ مثل‌ پتك‌ بر سرم‌ فرود مي‌آيد:
«اذهب‌ الي‌ فرعون‌ انه‌ طغي‌» و در توضيح‌ اين‌ آيه‌ آورده‌ بود: «هر وقت‌ براي‌ جبهه‌ رفتن‌ استخاره‌ مي‌كردم‌ اين‌ آيه‌ مي‌آمد.»

/ 2 نظر / 11 بازدید
مژگان بانو

سلام. اين را قبلا جايی ديگر و برای عزيزی ديگر گفته ام و حالا برای بزرگی چون شما می گويم که از نسل ما نيستيد! يک نگاه به پيامهايتان بيندازيد؟ می بينيد که ما نسل سومی ها از اين حرفها خوشمان نمی ايد يعنی می خواهيم ببريم از اين تحجرات! ما به همه می خنديم و برای تابلوی موناليزا هم سبيل می کشيم. ما را با پيتزا و نوشابه خانواده بزرگ کرده ان. پارتی را خوب می شناسيم و مد ها را. آنوقت شما آيه ای را می نويسيد آنهم بی معنايش؟ ما قران خواندنمان کجا بود؟

morning gloy

چه فرق می کند که من که هستم و که باشم اما متن زيبايت مرا به همان زمانی برد که من بودم و محسن بود و شيشه عطرهايی که هنوز درون ساکی بوی عطر محمدی می دهند نمی دانم با او چه قدر آشنايی اما اين را می دانم که دير شناختمش.........