آن روز در پارک

 از داخل‌ پارك‌ مي‌روم‌ تا زودتر به‌ خانه‌ برسم‌. صداي‌ خندة‌ چند جوان‌، در پارك‌، <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 توجهم‌ را جلب‌ مي‌كند. از كنارشان‌ كه‌ رد مي‌شوم‌، يكي‌ از آنها صدايم‌ مي‌كند:

              - چطوري‌ داش‌؟!

             برمي‌گردم‌ و مي‌گويم‌: سلام‌! با مني‌؟

              - بله‌ با توام‌، منو نمي‌شناسي‌؟

              - ببخشيد من‌ مدتيه‌ خيلي‌ فراموشكار شده‌ام‌ ولي‌ قيافتون‌ به‌ نظرم‌... آها...بابك‌ توئي‌! اين‌ چه‌ قيافه‌ايه‌ كه‌ براي‌ خودت‌ درست‌ كرده‌اي‌. ريشتو چرا به‌ باد داده‌اي‌؟

              - تو كه‌ اصلاً عوض‌ نشده‌اي‌. قيافه‌ات‌ داد مي‌زنه‌ كه‌ هنوز تو سال‌ شصت‌ زندگي‌ مي‌كني‌. بابا بيرون‌ بيا از اين‌ قيافه‌، الان‌ سال‌ هشتاد و دوه... . ولي‌ به‌ جون‌ بابك‌، تو هر سالي‌ كه‌ باشي‌ من‌ يكي‌ نوكرتم‌!

             اصلاً باورم‌ نمي‌شود اين‌ همان‌ بابك‌ «والفجر 8» باشد. همان‌ كسي‌ كه‌ به‌ بهانة‌ رفتن‌ به‌ دبيرستان‌ راهي‌ جبهه‌ شده‌ بود. يادم‌ نمي‌رود آن‌ سال‌ بچه‌ها چقدر خوشحال‌ شده‌ بودند كه‌ از يك‌ خانوادة‌ مرفه‌ يك‌ نفر به‌ جبهه‌ آمده‌ است‌. البته‌ همان‌ يكبار بود. بعدها ديگر او را نديدم‌، تا امروز...

             احوالي‌ از زندگي‌ هم‌ مي‌گيريم‌ و بعد يك‌ جمله‌ مي‌گويد كه‌ مثل‌ پتك‌ بر سرم‌ فرود مي‌آيد:

              - من‌ ديگه‌ حالم‌ داره‌ از اين‌ يه‌ نواختي‌ زندگي‌ به‌ هم‌ مي‌خوره‌! مي‌خوام‌ برم‌ تركيه‌، از اونجا هم‌ يونان‌، بعد هم‌ اگر جور شد به‌ هلند يا يه‌ كشور ديگه‌ پناهنده‌ مي‌شم‌ و يه‌ زندگي‌ خوش‌ برا خودم‌ دست‌ و پا مي‌كنم‌.

             جوابش‌ را نمي‌دهم‌ فقط‌ مي‌گويم‌: برو به‌ سلامت‌! فقط‌ پل‌هاي‌ پشت‌ سرت‌ رو خراب‌ نكن‌. دستي‌ به‌ علامت‌ خدافظي‌ تكان‌ مي‌دهد و مي‌رود تا به‌ جمع‌ دوستانش‌ بپيوندد. خيلي‌ دلم‌ مي‌گيرد. به‌ سرعت‌ از آنجا دور مي‌شوم‌. نرسيده‌ به‌ منزل‌، «ابوالحسن‌» را مي‌بينم‌، برادر دو شهيد، «هادي‌ و ابوالقاسم‌ محمد زاده‌».

 مرا كه‌ مي‌بيند از جايش‌ بلند مي‌شوند و در حالي‌ كه‌ بغضي‌ گلويش‌ را گرفته‌ است‌، سر بر شانه‌ام‌ مي‌گذارد و مي‌گويد: «ديگر خسته‌ شده‌ام‌... طاقت‌ ماندن‌ ندارم‌... اين‌ بار مي‌روم‌ تا شهيد شوم‌».

             مي‌گويم‌: اما تو كه‌...

             ... و ديگر هيچ‌ كس‌ نيست‌، و ياد لحظه‌ شهادتش‌ مي‌افتم‌ كه‌ سه‌ بار گفت‌: «يا صاحب‌ الزمان‌ (عج‌)!» و آرام‌ شد. 

 

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاس

سالها .... آدمها...... فصلها...... رنگها..... چه زود عوض می شوند.

یوسف

سلام..... حاجی ما حالا حالا ها جا داريم برسيم به اين حرفا..... آدم ياد از کرخه تا راين می افته و اون جمله که آدمها بعد جنگ ۳ دسته ميشن.... خدا عاقبتمونو بخير کنه... ديده بان برج مينو

darya

سلام... زندگی چيزی نيست جز تغيير..... ولی من هميشه از تغيز نوع اول فراری ام... فراری!

ali

سلام عزيز / خاطره زيبا و تکان دهنده ای بود ..... همينطور ناراحت کننده ...... / اين شعر تقديم به همه شهدای عزيز / ميگذرد کاروان ... سوی گل ارغوان ..... قافله سالار آن .... سرو شهيد جوان ......در غم اين عاشقان چشم فلک خونفشان .... داغ جدايی بدل آتش حسرت بجان .... خورشيدی تابيدی ای شهيد ... بر دلها جاويدی ای شهيد ... ميگريد از سوگت آسمان .... می سوزد از داغت شمع جان ////////// موفق و پايدار باشيد و قلمتان هماره بنگارد بر سنگ بزرگ عشق بنام حضرت عشق ..... يه سری به من بزن .... منم کاری رو شروع کردم ...... فکر ميکنم اونم کار مهميه و لازمه انجام بشه .... نظرتو برام بنويس .... يا علی و خدا نگهدار

zs

سلام من فقط می تونم بگم واقعا متاسفم به جای اينکه جامعمون به طرف خدا و ... بره داره به طرف کارهای خلاف و ... میره. فقط می تونيم دعا کنيم که ظهور نزديک بشه همين و همين. التماس دعا.

هدي

سلام اقا سعيد زيبا و لی تاثير گذار بود اميدوارم شما با اين حسن قلم دعايی برای ملت ايران بکنيد شايد خداوند در هدايت مردم تعجيل کند به وبلاگ من هم سری بزنيد خوشحال ميشم موفق و کامياب باشيد