فريد طهماسبی

سبك بالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند

سواران لحظه اي تمكين نكردند
ترحم بر من مسكين نكردند

سواران از سر نئشم گذشتند
فغان ها كردم، اما برنگشتند

اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان، اين چه سودا بود با من؟

رفيقان، رسم هم دردي كجا رفت؟
جوان مردان، جوان مردي كجا رفت؟

مرا اين پشت، مگذاريد بي پاك
گناهم چيست، پايم بود در خاك

اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير قبض و بست روح بودم

در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زان سو نخنديد

رفيقانم دعا كردند و رفتند
مرا زخمي رها كردند و رفتند

رها كردند در زندان بمانم
دعا كردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟

مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام آسمان بود

تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر، روسياهم، شرمگينم

مرا اسب سپيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي

در اين اطراف، دوش اي دل تو بودي!
نگهبان ديشب، اي غافل تو بودي!

بگو اسب سپيدم را كه دزديد
اميدم را، اميدم را كه دزديد

مرا اسب چموشي بود روزي
شهادت مي فروشي بود روزي

شبي چون باد بر يالش خزيدم
به سوي خانه ي ساقي دويدم

چهل شب راه را بي وقفه راندم
چهل تسبيح ساقي نامه خواندم

ببين اي دل، چقدر اين قصر زيباست
گمانم خانه ي ساقي همين جاست

دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ شيون را به سر زد

اميدم مشت نوميدي به در كوفت
نگاهم قفل در، ميخ قدر كوفت

چه درد است اين كه در فصل اقاقي؟
به روي عاشقان در بسته ساقي

بر اين در،‌ واي من قفلي لجوج است
بجوش اي اشك هنگام خروج است

در ميخانه را گيرم كه بستند
كليدش را چرا يا رب شكستند؟!

دعا كردند در زندان بمانم
دعا كردند سرگردان بمانم

من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان كندن ندارم

دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا كي بسته باشد؟

بيا باز امشب اي دل در بكوبيم
بيا اين بار محكم تر بكوبيم

مكوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر كسي هست

بكوب اي دل كه اين جا قصر نور است
بكوب اي دل مرا شرم حضور است

بكوب اي دل كه غفار است يارم
من از كوبيدن در شرم دارم

بكوب اي دل كه جاي شك و ظن نيست
مرا هر چند روي در زدن نيست

كريمان گر چه ستار العيوب اند
گداياني كه محبوب اند خوب اند

بكوب اي دل،‌ مشو نوميد از اين در
بكوب اي دل هزاران بار ديگر

دلا! پيش آي تا داغت بگويم
به گوشت، قصه اي شيرين بگويم

برون آيي اگر از حفره ي ناز
به رويت مي گشايم سفره ي راز

نمي دانم بگويم يا نگويم
دلا! بگذار، تا حالا نگويم

ببخش اي خوب امشب، ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم

لطيفا رحمت آور، من ضعيفم
قوي تر ازمن است، امشب حريفم

شبي ترك محبت گفته بودم
ميان دره ي شب خفته بودم

ني ام از ناله ي شيرين تهي بود
سرم بر خاك طاقت سر نمي سود

زبانم حرف با حرفي نمي زد
سكوتم ظرف بر ظرفي نمي زد

نگاهم خال، در جايي نمي كوفت
به چشمم اشك غم، تايي نمي كوفت

دلم در سينه قفلي بود، محكم
كليدش بود، درياچه ي غم

اميدم، گرد اميدي نمي گشت
شبم دنبال خورشيدي نمي گشت

حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي بابلوري مي فرستاد

كه مي دانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد، اين جا قصر نور است

الا! اي عاشق اندوه گينم
نمي خواهم تو را غمگين ببينم

اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز، باز است

نمي دانم كه در سر، اين چه سودا است!
همين اندازه مي دانم كه زيبا است

خداوندا چه درد است اين چه درد است؟
كه فولاد دلم را آب كرده است

مرا اي دوست، شرم بندگي كشت
چه لطف است اين، مرا شرمندگي كشت

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
ziba

سلام وبلاگ داستانهای تخیلی به روز شد. اگر به داستانهای فانتزی و تخیلی علاقه دارید سری بزنید.

زیبا

سلام عزیز. میای واسه هم لینک بذاریم؟

ارين

عشق يعنی استخوان يک پلاک عشق يعنی سالها تنهای تنها زير خاک عشق يعنی گمشدن در لحظه ها عشق يعنی پر کشيدن تا خدا عشق يعنی گفتن قالو بلا عشق يعنی ادعا بی مدعا

سمانه اسحاقی

درود. کاش اين سرمايه ها(شهيدان) را بيش از اينها ميفهميديم...