ساعت‌ ده‌

ساعت‌ هشت‌ و سي‌ دقيقة‌ شب‌، آسمان‌ سرفه‌ كرد، سرما خورد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

باد تندي‌ وزيد ـ بي‌ هنگام‌ ـ گل‌ ياسي‌ شكسته‌ شد، پژمرد

 

برق‌ زد چشم‌ آسمان‌، ناگاه‌، تازه‌ شد داغ‌ كودكي‌ تنها

شادي‌ كودكانه‌اش‌ را باد، تا خداي‌ بزرگ‌ با خود برد

 

مادر يك‌ شهيد بي‌ برگشت‌، زير ايواني‌ از حيا و غرور

مثل‌ كوهي‌ صبور، آهسته‌، زخمها را به‌ دست‌ باد سپرد!

 

ساعت‌ ده‌ عجيب‌ بود امّا، ساعت‌ انفجار ثانيه‌ها

چفيه‌اي‌ غرق‌ خون‌ به‌ خاك‌ افتاد، يك‌ پلاك‌ عزيز تركش‌ خورد

 

ساعت‌ يازده‌، ولي‌ ... افسوس‌، زير باراني‌ از غم‌ و تشويش‌

كودكي‌ در كنار حجله‌ نشست‌، مادري‌ زير باري‌ از غم‌ مُرد!

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رازباران(رازدار)

سلام....دغدغه هايتان را ارج می نهم....هم درديم!....منتظر قدم های سبز تان هستم....يا علی!

آواز بارون

بسيار زيبا بود به خصوص وزن جديدی که به کار برديد

لیلا

سلام.همه را خوندم.نسل شما همون نسل سوخته است.راستش مدتها بود که با آدم هايی با روحيه شما برخورد نداشتم.اين جنگ بزرگترين ظلم را به شما کرد.

ياس دختري خاكي

سلام عزيزم و هم دوره ای من من هم چون تو ام ...................................سفر کرده ام و روز سوم سفر مرا ببين که چگونه خاک را می ستايم

قزوه

سلام يک سری به وبلاگ عبدالرحيم سعيدی راد ( شاعرانه ) بزنيد و از يک خبر مهم آگاه شويد در قسمت پيام ها...

aashenaa

سلام: حال هوای معنوی اينجا و ياد آوری صداقتی که اينروزها بايد با ذره بين پيداش کرد.روحيه آدمو عوض ميکنه. چقدر ارزشها با گذشته متفاوت شده.آدم دلش برای همدلی آنروزها تنگ ميشه. با اجازه لينک شما را تو وبلاگم ميذارم.

sogand

سلام . برای اولين باره که به وبلاگتون ميآم خيلی دلنشين وجالب بود موفق وپيروز باشيد

fereshte

زيبا

شاهد

قشنگ بود به ما هم سر بزن

mehda

سلام می کند قصه به شاعر جون که آمد سر وب