ساعت‌ ده‌


ساعت‌ هشت‌ و سي‌ دقيقة‌ شب‌، آسمان‌ سرفه‌ كرد، سرما خورد
باد تندي‌ وزيد ـ بي‌ هنگام‌ ـ گل‌ ياسي‌ شكسته‌ شد، پژمرد

برق‌ زد چشم‌ آسمان‌، ناگاه‌، تازه‌ شد داغ‌ كودكي‌ تنها
شادي‌ كودكانه‌اش‌ را باد، تا خداي‌ بزرگ‌ با خود برد

مادر يك‌ شهيد بي‌ برگشت‌، زير ايواني‌ از حيا و غرور
مثل‌ كوهي‌ صبور، آهسته‌، زخمها را به‌ دست‌ باد سپرد!

ساعت‌ ده‌ عجيب‌ بود امّا، ساعت‌ انفجار ثانيه‌ها
چفيه‌اي‌ غرق‌ خون‌ به‌ خاك‌ افتاد، يك‌ پلاك‌ عزيز تركش‌ خورد

ساعت‌ يازده‌، ولي‌ ... افسوس‌، زير باراني‌ از غم‌ و تشويش‌
كودكي‌ در كنار حجله‌ نشست‌، مادري‌ زير باري‌ از غم‌ مُرد!

/ 2 نظر / 15 بازدید
*قاقالی لی

سلام.دستتون درد نکنه.خسته نباشيد.من موندم شما چه جوری اينهمه وبلاگ دارين.اونم وبلاگای به اين قشنگی.راستی؟به وبلاگم سر بزنيدو لوگوتونو ببينيد.

عاشق پرواز

سلام عزيز. واقعاً وبلاگ خوب، پرمحتوا و جالبي داري. دستت درد نكنه. مطالبت را كه خوندم آسمان چشمانم باراني شد. ولي چرا اينقدر كم و دير به دير مي نويسي؟ برگرد و باز هم بنويس و ما را شوق پرواز بده. باشه؟ يا علي.