شصت لعنتی!

عجول تر از تو ندیده بودم، بی صدا می آمدی.
نه آمدنت را می شد دید نه رفتنت را. تنها از گردوخاکی که راه می انداختی می شد حضورت را حدس زد.
مثل صاعقه نازل می شدی و یک دسته گل می چیدی و با خودت به آسمان می بردی.

آنروز وقتی توی سنگر نماز فرود آمدی موقع اذان ظهر بود. بچه ها منتظرت بودند؛ عباس و سید مجید و مصطفی را می گویم.

آن قدر سریع پر گرفتید که از پروازتان تنها پری ماند و یک پلاک شکسته.

آن روز از آن آمد و رفت ناگهانی، تنها یک ترکش نقلی سهم من شد. آن قدر ریز که فقط بلد است نیمه های شب، وقتی دارم خواب دریا را می بینم؛ مثل ساعت زنگ بزند و این خاطره را برایم نقل کند.
حالا سالهاست که سری به ما نزده ای.
در این روزگار غریبی؛ کم کم دلمان برای تو هم تنگ می شود خمپاره 60 لعنتی!

/ 1 نظر / 14 بازدید
نسل چهارمی

مثل همه مطالب وبلاگاتون عالی