دورکعت عشق!

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

             در محوطه‌ دانشكده‌ علوم‌ روي‌ نيمكتي‌ نشسته‌ام‌ منتظرم‌ تا دوستم‌ نتيجة‌ امتحانش‌ را بپرسد و با هم‌ به‌ خانه‌ برويم‌. كنار بوفه‌، چند دانشجوي‌ دختر گرم‌ صحبتند و چاي‌ مي‌نوشند. اين‌ طرف‌ هم‌ درست‌ رو به‌ رويم‌، دو جوان‌ پر چانه‌گي‌ مي‌كنند. يكي‌ از آن‌ها كه‌ انگار بلندگو قورت‌ داده‌ است‌ مي‌گويد:

              - پسر! اين‌ «تايتانيك‌» عجب‌ فيلميه‌. (عجب‌ را خيلي‌ غليظ‌ مي‌گويد آن‌ قدر كه‌ نشان‌ مي‌دهد از ديدن‌ فيلم‌ خياي‌ لذت‌ برده‌ است‌).

             چطور؟

              - خيلي‌ با حاله‌. ديشب‌ خونه‌ فرشاد اينا، دو بار تا آخر نيگاش‌ كرديم‌.

 - تو رو به‌ ابوالفضل‌، ديگه‌ اسم‌ اين‌ فيلمو جلوم‌ نيار، بسكه‌ ديدمش‌ ديگه‌ حالم‌ ازش‌ به‌ هم‌ مي‌خوره‌.

              - مگه‌ تو چند بار ديديش‌؟

              - چي‌ مي‌دونم‌ پنج‌، شش‌ بار!...

             حوصله‌ شنيدن‌ اين‌ حرفها را ندارم‌ بلند مي‌شوم‌ چند قدم‌ آن‌ طرفتر مي‌روم‌.

 دو نفر زير ساية‌ درختي‌ نشسته‌اند و ...

              - ...تو فكر مي‌كني‌ بالاخره‌ قضيه‌ شهردار تهران‌ به‌ كجا مي‌رسه‌؟

             - چي‌ بگم‌! فعلاً كه‌ باهاش‌ لج‌ افتادن‌...

             - چي‌ چي‌ رو لج‌ افتادن‌! اين‌ بابا...

             بلند مي‌شوم‌ و از آن‌ جا هم‌ مي‌روم‌. هنوز خبري‌ از دوستم‌ نيست‌.چشمم‌ به‌ عكسي‌ مي‌افتد. جلوتر مي‌روم‌ تا ببينم‌ عكس‌ چه‌ كسي‌ است‌.زير آن‌ نوشته‌ شده‌ است‌: دانشجوي‌ شهيد «محمدباقر فياضي‌».

             ...و دلم‌ مي‌رود به‌ آن‌ روزهاي‌ سبز. پاي‌ محمدباقر مصنوعي‌ بود اما اين‌ مانع‌ نمي‌شد تا در خط‌ مقدم‌ حاضر نشود. يك‌ روز به‌ او گفتم‌: چرا اين‌ قدر زحمت‌ مي‌كشي‌؟ گفت‌: «ما آن‌ قدر به‌ اسلام‌ مديون‌ هستيم‌ كه‌ دينمان‌، با نثار جان‌ هم‌ ادا نمي‌شود.» بعدها شنيدم‌ از «ام‌ الطويل‌» به‌ آسمان‌ نقب‌ زده‌ است‌.

             صداي‌ اذان‌ بلند مي‌شود. هنوز هم‌ خبري‌ از دوستم‌ نيست‌. به‌ طرف‌ نماز خانه‌ دانشكده‌ مي‌روم‌. در تابلوي‌ نمازخانه‌ بريده‌هاي‌ روزنامه‌ها را چسبانده‌اند. يكي‌ از آن‌ها «دو ركعت‌ عشق‌» روزنامه‌ اطلاعات‌ است‌:

 «خانواده‌ شهيد «علي‌ تركمان‌» مي‌گويند: پس‌ از شهادت‌ علي‌، دفترها و آلبوم‌هايش‌ را ورق‌ مي‌زديم‌. ديديم‌،تمام‌ موجوديش‌ را با نام‌ عبدا... و حزب‌ا... به‌ حساب‌ جبهه‌ واريز كرده‌ است‌.

/ 6 نظر / 13 بازدید
دلشسکته

به نام خدا...!سلام..وبلاگ زیبایی دارید..موفق باشید..التماس دعا...یا علی!

كلاشينكف

سلام ....خيلی وقت بود ...طعم اين جور نوشته های دور از ريا و باند بازی و ...را نچشيده بودم ...موفق باشيد....يا علی

gomgashteh

salam...nimidonam chi begam. age begam ke tamomy nadare , age ham nagam ke degh mikonam. ya Ali

سید مجید

سلام...شايد ياد اوری باشد برای ما که چقدر از انها دور افتاديم...يا حق

سید مجید

سلام...چرا مطلب نمی زنيد؟؟منتظر هستيم

زهرا صادق

به نام رب شهدا با سلام همانطوری که دوستان نظر دادند خيلی وقته که اين نوشته های ازدل برخواسته که بر دل مينشيند را نشنيده بوديم .خدا کند روزهای پر ثمر تری را پيش رو داشته با شيم انشاالله.