دریا قلی (1)

اگر دریاقلینبود
حبیب احمدزاده

چرا کسی تو را نمی‌شناسد؟ نام تو، نامکوچکی نیست؛ "دریا" در ابتدای نام توست! دریا که کوچک نیست. پهناور است و عمیق،زلال است و مواج. کسی نیست که دریا را نشناسد، اما تو چرا این قدرگم‌نامی؟

کسانی که نام تو را در کتابی خوانده‌اندو یا تو را می‌شناسند، انگشت خود را بالا بگیرند و ما که تو را نمی‌شناسیم، آرامسرمان را پایین بیندازیم. نام تو ، دریا را به یاد می‌آورد، "بهمن شیر" را به یادمی‌آورد و "کوی ذوالفقاری" آبادان را.

در آن نیمه شب، ارتش بعثی‌ها چقدر راحتبا قطع کردن نخل‌های قشنگ کوی ذوالفقاری روی بهمن‌شیر پل می‌زنند و بی ‌سر و صدا بهاین طرف آب می‌آیند، تا محاصره آبادان را کامل کنند و آبادان هم بسان برادردوقلویش، خرمشهر و مانند یک سیب سرخ در دامن خودخواهشان بیفتد. اما ضرب شست بچه‌هایسبزگون خرمشهر به آنها این درس را داده بود که باید منطقه‌ای آرام را برای ورود بهآبادان انتخاب کنند.

کوی ذولفقاری آن شب چقدر آرام بود. مامدافعان کم‌شمار شهر، کیلومتر‌ها آن طرف‌تر در میان دو پل ورودی شهر - پل ایستگاههفت و ایستگاه دوازده - انتظار ورود بعثی‌ها را می‌کشیدیم؛ ولی سر و کله‌ی دشمن ازلا‌به‌لای نخل‌های خوش‌قامت کوی ذوالفقاری پیدا شد. بعثی‌ها می‌دانستند کهجنبنده‌ای میان خانه‌های منهدم شده‌ی آنجا نیست. اما گمان نمی‌کردند که در میان آنهمه ماشین‌های اوراق شده در گورستان اتومبیل‌ها‌، پیرمردی به نام تو، به نام تو "دریاقلی" هنوز با دوچرخه‌اش زندگی‌ می‌کند؛ پیرمردی که دریا در ابتدای نام اوست؛دریاقلی اوراق فروش! آن شب هیچ چشمی جز چشمان تو آنها را ندید. تو می‌دانستی که چندشب پیش خرمشهر از دست رفته و بعثی‌ها روی آسفالت جاده‌های اصلی ورودی به شهرآبادان، خاک پوتین‌های خود را می‌تکاندند.

ما نمی‌دانستیم بعثی‌ها با عبور ازجاده‌های ماهشهر و آبادان - اهواز راه‌ها را بسته‌اند و چقدر از مردم ما به دستآنان اسیر شده‌اند. امشب که تو در لابه‌لای آهنهای زنگ زده‌ی اتومبیل‌ها چشمت بهبعثی‌ها می‌افتد، می‌فهمی که نوبت شهر توست؛ آبادان!

آرام خودت را در دل سیاهی شب جابه‌جامی‌کنی و دستانت فرمان دوچرخه را لمس می‌کند. روی زین که جابه‌جا می‌شوی، رکابمی‌زنی. پیرمرد چه رکابی می‌زنی! تو که عضله‌هایت جانی ندارد. آرام‌تر خسته‌می‌شوی، نفست بند می‌آید، در نیمه‌ی راه می‌مانی‌ها!

اما نه! رکاب بزن، بعثی‌ها با جاده‌ی "خسروآباد" چهار کیلومتر فاصله دارند. یعنی با تنها جاده‌ی تسلیم نشده‌ی شهر و توتا مقر سپاه آبادان نه کیلومتر فاصله داری. رکاببزن! هر که زودتر برسد تاریخ را عوض خواهد کرد. اگر بعثی‌ها به جاده‌ی خسرو‌آبادبرسند، همه‌ی کناره‌ی ایرانی اروندرود در دستشان خواهد بود و آنان به تمام ادعاهایمرزی خود خواهند رسید.

رکاب بزن دریاقلی! بعثی‌ها برای بلعیدنآبادان بی سر و صدا آمده‌اند. آنان تو را ندیده‌اند. ای کاش به جای دوچرخه یک موتورداشتی یا نه! ای کاش در میان گورستان ماشین‌ها، یک ماشین زنده می‌شد، فقط یک ماشینو تو راحت پشت فرمان می‌نشستی و می‌آمدی به مقر سپاه آبادان. نه! آن شب اگر توماشین هم داشتی در کنار بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه که حالا دارد می‌سوزد، یکلیتر بنزین هم دم دستت نبود که در حلقوم این ماشین بریزی، پس رکاب بزن دریاقلی ... رکاب بزن!

خیال کن که داستان "ماراتن" یک بار دیگرتکرار شده است، نه از افسانه‌ی خیالی آن مرد یونانی، در هزاران سال پیش که خبرلشگرکشی ایرانیان را با دوندگی به مردمش رساند و تا امروز دوی ماراتن، این سخت‌تریندوی استقامت‌شناسی انسان در مسابقه‌های المپیک جایی برای خود باز کرده است. دریا،امشب کسی برای تشویق تو در این مسیر نه کیلومتری نایستاده، تو تنهایی، رکاب بزندریاقلی! اگر بعثیها پا روی پدال گاز تانک‌ها بگذارند کار ما هم تماماست.

در این نیمه شب پاییزی نگذار ترکش‌هایتیزی که روی جاده آورده‌اند مزاحم رکاب زدن تو شوند. نگذار امشب ترکش‌های سرخ وسوزان این همه گلوله‌ی توپ، که سینه‌ی آبادان را می‌درد، سینه‌ی تو را هم بدرد. برودریاقلی! بگذار ما فردا بدانیم تو چه کرده‌ای. برو دریاقلی! چشمان ما طاقت گریهبرای آبادان ندارد. نگذار فردا صبح وقتی دشمنان ولگرد از کنار دوچرخه‌ی ترکشخورده‌ی تو می‌گذرند و جنازه‌ی غرق به خون پیرمردی را که دریا در ابتدای نام اوستمی‌بینند، ندانند که مقصد این دوچرخه سوار کجا بوده است؟

برو دریاقلی... ابراهیم ما همه‌ی آتشهارا برای تو گلستان خواهد کرد. از نور خیره کننده‌ی انفجارها، امتداد جاده را خوبزیر پلکهایت نگهدار.
رکاب بزن دریاقلی! سریع‌تر از آن درجه‌دار دشمن که پا برپدال گاز تانک فشار می‌دهد. فاصله‌ی این تانک قلدر و بزن بهادر نصف فاصله‌ی تو بامقر سپاه است که برادر "حسن بنادری" فرمانده‌ی عملیاتی آن است.

رکاب بزن! این برقها، برق فلاش دوربیننیست، برقی است که از شکمش آتش مرگ بیرون می‌ریزد. خدا را چه دیدی؟ شاید برای هررکاب فرشته‌های خوش‌نویس دارند برایت می‌نویسند.  این نوشته‌ها را زیاد کن، پسانداز کن، تو که در دنیا چیزی نداری.

قبل از جنگ، آن روزها که هنوز موهایسپید روی سر و صورتت این قدر سپید نبود، هم چیزی نبود، هم چیزی نداشتی. و حتی شایدنه برای جهان باقی، ولی امشب عنایت معبود به تو این امکان را داده، تا همچون حر،دلیل دیگری بر خلقت انسان خطاکار باشی.

رکاب بزن دریاقلی! امشب امانتی به بزرگیکوه روی شانه‌های تو است. آن را به بچه‌های امشب برسان. امشب و در این میدان، ازآدم‌های پرمدعا خبری نیست! سرمایه‌ی صداقت تو، امشب کار دستت داده است. تو ودوچرخه‌ات انتخاب شده‌اید. بگذار امشب خدا به فرشته‌ها فخر بفروشد و بگوید؛ "بندهمستضف مرا می‌بینید؟"

در آیینه‌ای که به فرمان دوچرخه‌ات جفتشده نگاه کن! ببین چقدر جوان شده‌ای. این باد پاییزی همه‌ی چین و چروک صورتت را باخود برده‌ است. موهای سفیدت یک دست سیاه شده. مثل شبق.

خون جوشان جوانی در رگهایت دویده. اصلاخستگی دور و برت نمی‌گردد. چه رازی در این نه کیلومتر است که تو را جوان کرده است؟آیا تو هم به عشق حضرت روح‌الله جوان شده‌ای؟

پا بزن دریاقلی! تا چند دقیقه‌ی دیگرجلو دژبانی سپاه از اسب آهنین خود فرود می‌آیی و بی‌آنکه نفس نفس بزنی، با صدایمحکم و مردانه می‌گویی: "فقط با برادر حسن بنادری کار دارم." حسن زیر نور چراغ قوهدژبانی جوان تو را می‌بیند، می‌شناسد ولی اصلا تعجب نمی‌کند! سر حسن داد می‌زنی: "... از کوی ذولفقاری آمدند..."

و حسن در جا خشک می‌شود. در یک چشم بههم زدن مقر سپاه در هم می‌ریزد. تازه اول کار است. دوباره باید برگردی. برای جوانیمثل تو که سخت نیست. پا به پای بچه‌های سپاه می‌آیی و از دور محل ورود بعثی‌ها رانشان می‌دهی. بچه‌ها چه آتشی سر بعثی‌ها می‌ریزند! جنگ بودن و نبودن آغاز می‌شود. تو چه کیفی می‌کنی دریاقلی!

صبح که آفتاب اولین تیغه‌ی نورانی‌اش راروانه‌ی زمین می‌کند، بعثی‌ها به جای رسیدن به جاده‌ی خسرو آباد به پشت رودخانه‌یبهمن شیر برمی‌گردند. اما جنازه‌ی بسیاری از آنان مثل تاول روی پوست شفاف آبرودخانه باد کرده است.

بعد از آن نه کیلومتر، زندگی تو دگرگونمی‌شود. پیش بچه‌ها می‌مانی. همه‌ی سنگرها خانه‌ی تو است. با همه‌ی ترکش‌ها وگلوله‌ها آشنا می‌شوی؛ اما آن طور که تقدیر رقم زده ترکشی برای قطع پایت می‌آید وکار خودش را می‌کند و مدتی بعد هم زوزه‌ی‌ آن گلوله‌ی توپ روی ورقه‌ی زندگی پر رنجو محنت زمینی‌ات می‌کشد، تا هزار کیلومتر دورتر از موج‌های آهنگین بهمن‌شیر،نخل‌های بی‌سر ذوالفقاری و مردم مهربان شهرت، غریبانه و گمنام در قطعه 34 ردیف 92بهشت زهرای تهران، برای همیشه خستگی رکاب زدنت در آن شب سرنوشت ساز را از تن به درکنی، در زیر سنگ شکسته‌ی سیاهی، تنها و فقیرانه، با نامی بزرگ "شهید دریاقلیسورانی"...

حالا ما که تو را نمی‌شناسیم، امامجسمه‌ی پیرمرد و دوچرخه‌سواری را در میدان اصلی آبادان می‌بینیم؛ می‌دا

/ 1 نظر / 23 بازدید
طلبه

بسمه تعالي سلام اتمام حجت به وبلاگ مراجعه کنيد ايران در خطر عظيم قرار دارد www.abc.melatblog.ir[گل][گل][گل][گل][گل]