نيمه پنهان خورشيد خيبر

از وبلاگ شهیدان

الان چند روزه که دارم سعي مي کنم يه تيکه از نيمه پنهان شهيد همت رو انتخاب کنم، ولي به من حق بديد که نتونم يه قطره از دريا رو انتخاب کنم. هر قسمتي رو که انتخاب مي کنم، يه مطلب قشنگ تر، از شهيد تو کتاب پيدا ميشه؛ آخه زندگي شهدا اينقدر قشنگه که قشنگترين براش معني نداره. در هر صورت چون وعده کرده بوديم ، لاي اين کتاب رو باز مي کنم هر جا که بود مي نويسم :

. . . اما ته قلبم فکر نمي کردم حاجي شهيد شود. چرا دروغ بگويم؟ فکر مي کردم دعاهاي من سد راه او مي شود. گاهي که از راه مي رسيد – دست خودم نبود – مي نشستم و نيم ساعت بي وقفه گريه مي کردم. حاجي مي گفت «چي شده؟» مي گفتم «هيچ! فقط دلم تنگ شده.» مي گفت «ناراحتي من مي روم جبهه؟» مي گفتم «نه، اگر دلم تنگ مي شود به خاطر اين است که تو يک رزمنده اي. اگر غير از اين بود، دلم برايت تنگ نمي شد. همين خوبي هاي توست که مرا بي قرار مي کند.»
ظاهرا همه ي بسيجي ها هم همين احساس را نسبت به حاجي داشتند. خودش چيزي نمي گفت اما دفترچه يادداشتي داشت و من مي ديدم که هميشه زير بغل حاجي است و هر جا مي رود آن را با خودش مي برد. يک غروب که حاجي آمده بود به من و مهدي سر بزند – هنوز انديمشک بوديم – خيلي اصرار کردم بماند و حاجي قبول نمي کرد. در همان حين از نگهباني مجتمع آمدند گفتند حاجي تلفن فوري دارد. ايشان لباس پوشيد، رفت و دفترچه را جاگذاشت. تا برگردد، من بيکار بودم، دفترچه را باز کردم. چند نامه داخلش بود که بچه هاي لشگر براي او نوشته بودند. يکي شان نوشته بود «من سر پل صراط جلو تو را مي گيرم. سه ماه است توي سنگر نشسته ام به عشق رؤيت روي تو . . .» نامه هاي ديگر هم شبيه اين. وقتي حاجي برگشت گفتم «تو همين الان بايد بروي!» گفت «نه. رفتم اتفاقا تلفن از طرف بچه هاي خودمان بود، بهشان گفتم امشب نمي آيم.» گفتم «نه، حتما بايد بروي، همين الان!» حاجي شروع کرد مسخره کردن من که «ما بالاخره نفهميديم بمانيم يا برويم؟ چه کنم؟ تو چه مي خواهي؟» گفتم «راستش من اين نامه ها را خواندم.» حاجي ناراحت شد، گفت «اينها اسراري است بين من و بچه ها، نمي خواستم اينها را بفهمي.» بعد سر تکان داد، گفت « تو فکر نکن من اينقدر آدم بالياقتي هستم. اين بزرگي خود بچه هاست. من يک گناهي به درگاه خدا کرده ام که بايد با محبت اينها عذاب پس بدهم.» گريه اش گرفت، گفت «وگرنه من کي ام که اينها برايم نامه بنويسند؟» خيلي رقت قلب داشت و من فکر مي کنم از ايمان زياد او بود. ...

¤ نوشته شده توسط سلمان عبداللهي


/ 1 نظر / 15 بازدید
لولک

سلام....ممنون که با اومدنتون يه وبلاگ زيبای ديگه رو به ما معرفی کرديد....موفق باشيد و التماس دعا