ازدواج

مي‌گويم‌: آقا افشين‌! چرا ازدواج‌ نمي‌كني‌؟ درآمدت‌ كه‌ خوب‌ است‌. يك‌ ماشين‌ پرايد نوك‌ مدادي‌ هم‌ كه‌ پدرت‌ برايت‌ خريده‌، مشكل‌ مسكن‌ هم‌ كه‌ نداري‌.
مي‌گويد:من‌ براي‌ همسر آينده‌ام‌ كلي‌ شرط‌ و شروط‌ دارم‌.
مي‌گويم‌: چه‌ شرطي‌ چه‌ شروطي‌؟
در حالي‌ كه‌ جا كليدي‌اش‌ را دور انگشتش‌ مي‌چرخاند مي‌گويد: همسر من‌ بايد از خانواده‌اي‌ متشخص‌ باشد(البته‌ متشخص‌ را خيلي‌ غليظ‌ مي‌گويد)حداقل‌ اينكه‌ پدرش‌ بايد صاحب‌ يك‌ كارخانه‌ ...
حرفش‌ را قطع‌ مي‌كنم‌ و مي‌گويم‌: مگر تو با پدرش‌ مي‌خواهي‌ ازدواج‌ كني‌؟
مي‌گويد:البته‌ كه‌ نه‌ ولي‌ خانواده‌ هم‌ شرط‌ است‌. همسر آينده‌ام‌ حداقل‌ بايد مدرك‌ فوق‌ ليسانس‌ داشته‌ باشد. قدش‌...رنگش‌... و همين‌ طور صفات‌ و اندازة‌ قد و قوارة‌ همسر آينده‌اش‌ را مي‌شمارد و من‌ هم‌ چنان‌ آه‌ از نهادم‌ بلند مي‌شود.
او را به‌ حال‌ خودش‌ مي‌گذارم‌ و مي‌روم‌ اما قبل‌ از رفتن‌ مي‌گويم‌: امان‌ از پولداري‌ و هزار درد بي‌درمان‌...
به‌ خانه‌ كه‌ مي‌رسم‌ همسرم‌ مي‌گويد: يك‌ ساعت‌ پيش‌ يكي‌ از دوستانت‌ آمد و سلام‌ رساند و اين‌ كتاب‌ را داد. مي‌گفت‌، اين‌ را «آقا مهدي‌» برايت‌ فرستاده‌.
كتاب‌ را از دستش‌ مي‌گيرم‌. روي‌ جلدش‌ نوشته‌ شده‌: «من‌ يك‌ بسيجي‌ام‌» و عكس‌ شهيد «مهدي‌ باكري‌» روي‌ جلد آن‌ ديده‌ مي‌شود.
كتاب‌ را ورق‌ مي‌زنم‌ به‌ اينجا مي‌رسم‌:
«آن‌ زمان‌ كه‌ «آقا مهدي‌» مجرد بود خيلي‌ به‌ او يادآوري‌ مي‌شد كه‌ ازدواج‌ كند، اما ايشان‌ مي‌گفت‌: آن‌ آدمي‌ كه‌ من‌ با او ازدواج‌ خواهم‌ كرد بايد بتواند قنداقه‌ خمپاره‌ را بردارد، اگر آدمي‌ با چنين‌ روحيه‌اي‌ بتواند با من‌ زندگي‌ كند مانعي‌ ندارد ازدواج‌ مي‌كنم‌»
... و ياد آن‌ روز مي‌افتم‌ كه‌ مهريه‌ همسرش‌ را اسلحة‌ كلت‌ خود قرار داد و فرداي‌ روز عقد عازم‌ جبهه‌ شد.
كتاب‌ را مي‌بندم‌. ابتدا فكر مي‌كنم‌ بهتر است‌ اين‌ كتاب‌ را دوستم‌ بخواند، ولي‌ بيشتر كه‌ فكر مي‌كنم‌...

/ 4 نظر / 4 بازدید
مژگان بانو

سلام! خب! مثل اينکه قرار است من اول بشوم اين چند وقت! خدا را شکر! از باکری گفتيد. باکريو باکريها... «هيوا» را که حتما ديده ايد. اهل دل باشی و هيوا را نبينيو همسر شهيد باکری را نشناسی؟! همسری که بعد از اين همه سال جلوی دوربين وقتی ملا قلی پور درباره شهيد باکری از او می پرسيد تا فيلم را بسازد با گونه های گلگون از شرم و حلقه های اشک در چشم و صدای لرزان اهسته گفت: من هرگز سفيدی چشمان شوهرم را نديده بود و صدا در گلويش شکست. خدا قسمتمان کند که هيوا باشيم. اگر نه خاک پای هيواها باشيم. آمين!

دیونسیوس

يک سر به اين وبلاگ بزن شايد اين اولين و اخرين فرصت شما برای شناخت نواقص ايمانت باشد ! يک دوست http://dionysus.persianblog.ir/

حسن ملايي(حجم سبز)

با سلام و خسته نباشيد! خوشحال می شوم نظر شما را ( به عنوان يک نويسنده )در رابطه با داستان های « گربه ماهی » و « يک درد ؛ يک درد سياه و سفيد » از اينجانب در سايت «سخن» (که آدرسش در URL زير است) بدانم.

naser

سلام.خيلي عالي و با سوژه بسيار مهم تشنگان راه روشني رو سيراب كردي مرسي من منتظر ميمونم كه قدم بعدي دوستي روشما برداري باشد مهرباني از ان هم كنيم منتظرم