آقا موسی!

هواي‌ مطبوع‌ اتاق‌ را رها مي‌كنم‌. بيرون‌ مي‌آيم‌ و كفش‌هايم‌ را مي‌پوشم‌. در خانه‌ را كه‌ باز مي‌كنم‌، هواي‌ سردي‌ به‌ صورتم‌ پاشيده‌ مي‌شود. خودم‌ را جمع‌ مي‌كنم‌. چاره‌اي‌ نيست‌، بايد سرما را تا رسيدن‌ به‌ محل‌ كار تحمل‌ كنم‌. هنوز سر كوچه‌ نرسيده‌ام‌ كه‌ جواني‌ حدوداً سي‌ ساله‌، با قامتي‌ رشيد و چهره‌اي‌ گندمي‌ جلويم‌ سبز مي‌شود. چه‌ قدر چشمان‌ نافذي‌ دارد! با عجله‌ از كنارم‌ رد مي‌شود. مرا ياد «موسي‌ اسكندري‌» مي‌اندازد. اما...اما موسي‌ كه‌ در كربلاي‌ 4 آسماني‌ شد. نه‌! نمي‌تواند خودش‌ باشد. با اين‌ حال‌ بر مي‌گردم‌ و از پشت‌ سر نگاهش‌ مي‌كنم‌. با شك‌ و ترديد، اما بي‌اختيار مي‌گويم‌: آقا موسي‌!
آن‌ جوان‌ مي‌ايستد و سر را بر مي‌گرداند. خدايا چه‌ مي‌بينم‌! خودش‌ است‌. چند قدم‌ به‌ طرفش‌ مي‌روم‌. از شدت‌ شوق‌ مي‌خواهم‌ پرواز كنم‌. نمي‌دانم‌ از ابهت‌ اوست‌ يا از شدت‌ سرما كه‌ بريده‌، بريده‌ مي‌گويم‌:
ك‌...كجا با اين‌ ...ع‌...عجله‌؟
تبسمي‌ بر لبهايش‌ مي‌نشيند و مي‌گويد: «به‌ ستاد لشكر مي‌روم‌. دارد دير مي‌شود.»
احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ خيلي‌ سردش‌ شده‌ است‌. مي‌گويم‌ چرا در اين‌ سرما اوركت‌ نپوشيده‌اي‌؟ در حالي‌ كه‌ دستهايش‌ را به‌ هم‌ مي‌مالد و هواي‌ دهانش‌ را به‌ دستهايش‌ مي‌پاشد، جواب‌ مي‌دهد: «مي‌خواهم‌ مثل‌ همان‌ بچه‌هايي‌ كه‌ در خط‌ مقدم‌ هستند و هيچ‌ وسيلة‌ گرم‌ كننده‌اي‌ ندارند از سرما به‌ خود بلرزم‌ تا نشستن‌ در دفتر ستاد و روحية‌ ستادي‌ بر من‌ غلبه‌ نكند.» و مي‌رود...
اتوبوس‌ با صدايي‌ دلخراش‌، چند متر آن‌ طرفتر، ترمز مي‌كند. بايد بروم‌ تا سر ساعت‌ به‌ كارم‌ برسم‌. چند قدم‌ به‌ طرف‌ اتوبوس‌ مي‌روم‌ اما ناگهان‌ بر مي‌گردم‌ تا به‌ آقا موسي‌ بگويم‌... كه‌ هيچ‌ كس‌ نيست‌.

/ 1 نظر / 15 بازدید
هادي محمدزاده

دوست شاعر بزرگ‌وارم خوشحالم كه نوشته‌هايت را اين جا مي‌بينم ! از خواندشان حظ وافر بردم . خدا نگه دار