خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
عبدالرحيم سعيدي راد
آرشیو وبلاگ
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
تیر ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
امرداد ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
لینک دوستان
۱۰۰ خاطره
امتداد نور
بانک عکس دفاع مقدس
بچه ها قلم
بسيجی
پلاک بهشت
حميد داود آبادی
خاکريز
خط خون
راز خون
روايت فتح
روايتهای آسمانی
روزنامه دانشجويی
روزنوشت جانبازی
زمينی های آسمونی
سايت ۸ سال جنگ
سايت خادم
سايت عروج
سردار خرازی
سردار موحد دانش
سرداران جنگ
شاعرانه
شاعرانه ۱
شهيد من
شهيدانه
غروب شلمچه
کانال ماهی
کنگره دفاع مقدس شيراز
کنگره شهدای خراسان
گروهان نجف
مرتضا آوينی
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
نشريات شاهد
ياداشتهای جنگ
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران

این عکس قبل از عملیات محرم تو سال ١٣۶١ گرفته شده. بعد از یه مرخصی ٣ روزه داشتیم برمی گشتیم به منطقه. اینها بچه های گردان بلال هستند. فکر می کنم ۶ نفر از این بچه ها شهید شدند. اون هم که وسط عکسه و بچه ها دستشو گرفتن فرمانده گروهانمون بود. الان هم زنده س خوشبختانه. منم که اون پایینم نشسته از چپ دومی با کلاه سبز!
اینم سایز بزرگ عکس: http://up.iranblog.com/2/1255234492.jpg

این عکس در سال ١٣۶۴ در روستایی در نزدیکی آبادان گرفته شده. دو روز قبل از عملیات والفجر ٨. حدود ۴، ۵ نفر از کسانی که در این عکس دیده می شوند شهید شده اند. مثل مسعود ماپار و عبدالحسین دهنوی و ...
کسی که روی دوش من است فرمانده شهید محمود دوستانی است.
زمانی که به ما گفتند به زودی عملیات می شود بچه ها بلند شدند و «یزله» گرفتند. و با شادی غیر قابل وصفی شعار می دادیم: الیوم یوم الافتخار... صدامیان کردن فرار...
http://www.gigaimage.com/images/f028yj9gd5icnljovhfp.jpg
http://www.gigaimage.com/images/hsvv7ci8oqozdwqiwb8n.jpg
قبل از آمدن بوی پیراهنت را آوردند.
چشم های پدرت خوب شد. اما مادرت تحمل این همه سال را نداشت.
دیر آمدی، خیلی دیر!
تو هم که بد قول از آب در آمدی!
مگر قرار نبود راه کربلا را باز کنید و برگردید؟
حالا هم برگشته ای. بی نشانه و بی پلاک. در تابوتی که از جسم ات سنگین تر است.
خودت که دیدی! محله را سیاه پوش کرده اند و سر کوچه حجله ای روییده است.
پسر همسایه وقتی تو را دید گفت: «بیچاره چقدر هم جوان بوده!»
تو هم که فقط بلدی از درون قاب عکس ات، لبخند بزنی و نگاه کنی.
دلا سرگرم آوای پری باش
نگین حلقه انگشتری باش
دل من، در مسیر آسمانها
شهیدی چون «حسین لشکری» باش
بنام خداوند شور آفرین
خداوند والفجر و فتح المبین
خداوند آنها که پرپر شدند
شب آتش و خون کبوتر شدند
خداوند موسی ، خداوند نوح
خداوند شبهای فتح الفتوح
خداوند مردان اهل نبرد
خداوند غیرت، خداوند درد
بنام خدایی که نور آفرید
شب حمله عشق و غرور آفرید
خداوند گردان قایق سوار
خداوند شیران شب زنده دار
بنام خداوند حال و قدیم
خداوند شبهای هورالعظیم
خداوند دستان ذکر و دعا
خداوند مجنون خیبر گشا
خدایی که شادی و غم آفرید
محرم نوشت و علم آفرید
سفرنامه کربلا را سرود
بدنهای از تن جدا را سرود
***
خدایی که در قلب ما جان نوشت
معمای عشقی چو چمران نوشت
خدایی که دل داد چون باقری
یلی قهرمان داد چون باکری
گلستان شبها، شب پاوه بود
چراغ شب قدسیان کاوه بود
ندارد جهان این چنین گوهری
همانند شیرودی و کشوری
خوشا یاد خرازی و کاظمی
خوشا شور آوینی و عاصمی
خوشا عزم همت به دل داشتن
به جان بیرق خون برافراشتن
***
بنام شهیدان والفجر هشت
دلاور نشانان دریا و دشت
بنام شهیدان بدر و حنین
شهیدان یا فاطمه یا حسین!
همانها که رفتند تا ما شویم
برای لب تشنه دریا شویم
***
«خوشا یادی از آن همه یادها
شب قصر شیرین و فرهادها»[1]
خوشا نور عشقی که شد منجلی
خوشا رمز یا فاطمه یا علی!
خوشا یادی از کربلای چهار
خوشا آن همه عاشق بی مزار
علی صولتانی شهادت طلب
غیوران یکرنگ زهرا نسب
***
شما ای همه منتشر در زمین!
بدنهای مجروح میدان مین!
شماها، رها در مسیری زلال
و ما غرق گردابی از قیل و قال
شما مرد میدان و مرد نبرد
مریدان عشق و رفیقان درد
شما عاشقان به دریا زده
قدم بر مدار خطرها زده
شما شهره در پهنه ی آسمان
ولی در زمین همچنان بی نشان
شما لاله هایی رها در بهشت
و ما خسته گان راهی سرنوشت
شما آن سوی سنگر و خاکریز
و ما غرق پست و گرفتار میز
***
ببخشید اگر نامتان برده ام
من امروز زخمی نمک خورده ام...
سوم خرداد 88
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۸ - عبدالرحيم سعيدي راد
آهسته میآید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام... بال و پرم آنجاست
مرد میخواست که پا بر چشمهایت بگذارد و رد شود. همیشه خار مژگانت به پاها که نه، به دل بچهها فرو میرفت.
گاهی اسبی وحشی میشدی که هر سوارکاری را به زمین میزد. اما همیشه با همه غرورت، به همت چند جوان بیادعا رام میشدی.
راستش را بخواهی همیشه از دیدن هیبت وحشتناکت میترسیدم.وقتی هم میدیدم که عدهای بیخیال از کنارت رد میشوند از خودم بدم میآمد.
شبهای حمله بچههای تخریبچی با دو نوار موازی سفید، دستهایت را میبستند و به اصطلاح خودشان معبر میزدند. با این حال باز هم کار که گره میخورد، معبری میشدی برای پروازهای عاشقانه.
حالا هم بعد از آن همه سال، دستبردار نیستی و هنوز از دل خاک گرمت بچههای باصفا را به آسمان میفرستی.
با همه این حرفها، خودت به تنهایی میدانی هستی برای شناسایی آنهایی که مردترند؛ میدان غربال عاشقترها، میدان جذب جانهای از خود رها شده، میدان رازناک جاودانگی، میدان مین!...
عجول تر از تو ندیده بودم، بی صدا می آمدی.
نه آمدنت را می شد دید نه رفتنت را. تنها از گردوخاکی که راه می انداختی می شد حضورت را حدس زد.
مثل صاعقه نازل می شدی و یک دسته گل می چیدی و با خودت به آسمان می بردی.
آنروز وقتی توی سنگر نماز فرود آمدی موقع اذان ظهر بود. بچه ها منتظرت بودند؛ عباس و سید مجید و مصطفی را می گویم.
آن قدر سریع پر گرفتید که از پروازتان تنها پری ماند و یک پلاک شکسته.
آن روز از آن آمد و رفت ناگهانی، تنها یک ترکش نقلی سهم من شد. آن قدر ریز که فقط بلد است نیمه های شب، وقتی دارم خواب دریا را می بینم؛ مثل ساعت زنگ بزند و این خاطره را برایم نقل کند.
حالا سالهاست که سری به ما نزده ای.
در این روزگار غریبی؛ کم کم دلمان برای تو هم تنگ می شود خمپاره 60 لعنتی!
یک قطره آفتاب بودی که در قنوت جانم چکیدی.
کاش دوستت نمی داشتم. آنوقت احساس میکردم که زیر پوستم مثل عقربی هستی که اگر بیدار شوی، من بایستی برای همیشه بخوابم.
کاش یادگاری نبودی؛ آنوقت از دستت فریاد سر میدادم.
وقتی مثل صاعقه در جانم مینشستی، سرگردان بودی؛ راه گم کردهای بودی که پیغامی تند از یاری مهربان داشتی.
حالا بعد از این همه سال، هنوز نیمههای شب بیدارم میکنی تا حسرت روزها و شبهای از دست رفته عاشقی را به یادم بیاوری.
فراموشت نمیکنم «ترکش» عزیز!


